فال

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

اس ام اس عاشقانه


ره توشه ها
 
با ما همراه شوید

خوش آمدید
 
نوشته شده در تاریخ جمعه 8 دی 1391 توسط alli rezaei

دو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو دوستان بسیار قدیمى همدیگر بودند...



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها: قدیمی، دوست،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 4 دی 1391 توسط alli rezaei

نقل کرده اند شخصی بنام حاجی حسن در بازار زینبیه دکانی داشت نزدیک درب صحن امام حسین علیه السلام . مهر و تسبیح می فروخت. او تربت خاصی داشت و مثقالی یک اشرفی می فروخت.

 



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها: کوتاه، داستان،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 17 آذر 1391 توسط alli rezaei

در نزدیکی ده ملا مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد می شد...



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها: ملانصرالدین،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 15 آذر 1391 توسط alli rezaei

خانم معلم ریاضی که به یک پسر 7 ساله بنام آرنو ریاضی یاد می داد …ازش پرسید: آرنو اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟...

 



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها: انتظار، جواب، قابل،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 17 آبان 1391 توسط alli rezaei

درویشی تهیدست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد...



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها: زند، درویش، کریم،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 7 آبان 1391 توسط alli rezaei

روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟...



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها: بهلول، انگور،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 30 مهر 1391 توسط alli rezaei

زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم، یک دفعه...

 



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها: مادرم، دورغ،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 25 مهر 1391 توسط alli rezaei

در افسانه های شرقی قدیم آمده است که یکی از پادشاهان بزرگ برای جاودانه کردن نام و پادشاهی خود تصمیم گرفت که قصری باشکوه بسازد که در دنیا بی نظیر باشد و تالار اصلی ان در عین شکوه و بزرگی و عظمت ستونی نداشته باشد!!!



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها: پادشاه، قصر،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 13 مهر 1391 توسط alli rezaei

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.

 



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها: شیر، لیوان،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 5 مهر 1391 توسط alli rezaei

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد...



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها: اراده،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 28 شهریور 1391 توسط alli rezaei

«بدر» منطقه وسیعی است كه دارای چاههای آب بوده و همواره كاروانها در آن جا توقف می‎كردند و از آبهای آن بهره‎مند می‎شدند.



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها: ماجرا، بدر، قرآن، جنگ،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 25 شهریور 1391 توسط alli rezaei

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده ای را به خود جلب می کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند. بادیه نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد.



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها: بادیه، زیبا، اسب،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 11 شهریور 1391 توسط alli rezaei

مردی دیر وقت، خسته و عصبانی از سر کار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود...



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها: ارزش، ساعت،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 22 مرداد 1391 توسط alli rezaei

به برادر مردم مدین، یعنى شعیب، وحى كردیم. او نیز به مردمش گفت: اى قوم، خدا را بپرستید، چون غیر او معبودى ندارید و در معاملات، ترازو و قپان را به نفع خود زیاد و به ضرر مردم كم نگیرید. من خیرخواه شما هستم. من بر شما از عذاب روزى مى ترسم كه عذابش از هر جهت فراگیر است...



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها: شعیب، حضرت، داستان، قرآن،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 17 مرداد 1391 توسط alli rezaei

پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد، او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد...



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها: مسئولیت، پزشک، یک،  
.: Weblog Themes By Pichak :.


(تعداد کل صفحات:6)      1   2   3   4   5   6  

تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
فال حافظقالب وبلاگقالب وبلاگگالری عکسفاگالری عکس آلامتو
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات